مهرزاد کوچولوی ما

خاطرات مهرزاد


تعطیلات تابستان92

بعد از اینکه یه ماهی تو خونه بودم وروزه داری میکردم ،خیلی به یه سفر احتیاج داشتم وروزبه هم خیلی خسته بود وتعطیلات روزبه هم بعد از ماه رمضون بود تصمیم گرفتیم بریم شمال.با هر کدوم از دوستامون برای همسفر شدم باهامون صحبت کردیم ولی همگی به یه دلیلی نمیتونستن بیان وفقط مامانم باهامون اومد .اول رفتیم ماسوله وبعد تالش واسالم وساحل گیسوم وروز اخر هم قلعه رود خان.واقعا زیبا بود،آدم وقتی این همه زیبایی رو میبینه احساس کوچیکی میکنه و به بزرگی خدا پی میبره .بگذریم عزیزدل مامان عاشق دریایی و همش توی آب بودی وبه زور باید از آب جدات میکردیم وکلی با هر موجی که بهت میخورد میخندیدی وکلی شن بازی کردی.وبا اینکه کرم ضد آفتاب برات زدم ولی کلی سوختی وسیاه شدی.کلی از بازیات فیلم گرفتیم ولی یه لحظه هم بی حرکت نبودی که ازت عکس بندازیم.ماسوله هم میخواستیم سه نفری با لباس محلی عکس بندازیم ولی لباس اندازه تو نداشتن وفقط من عکس انداختم وشما کلی به اون لباسای رنگی وشاد ذوق کردی ومیخندیدی.قربونت برم عزیزم همیشه به لباسای جدیدی که من بپوشم عکس العمل نشون میدی.روز آخر قلعه رود خان رفتیم ولی ظهر بود وخیلی گرم وما هم همگی خسته بودیم وشما هم از بغل بابایی پایین نمیومدی در نتیجه بالا نرفتیم وقرار گذاشتیم وقتی شما یه کم بزرگ شدی بریم .چند تا عکس که به نظرم مناسب میاد میزارم.

اینم آبشار ویسادار توی تالش بود که خیلی زیبا وترسناک بود وکنترل شما هم خیلی مشکل چون همش سرازیری  بود وتوهم میخواستی بری اینور واونور و در آخر هم کلی گریه کردی وما برگشتیم.

هر روز از روزایی که دارم به سرعت وراحتی از دست میدم دلم شور میزنه .بیشتر از اینکه تو به من وابسته باشی من بهت وابسته ام ومیترسم که داری کم کم ازم جدا میشی .با هر نگاهی که بهت میکنم روزی هزار بار از خدا تشکر میکنم که تو رو به من داده.خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا متشکرممممممممممممممممم.

موضوع :

سه شنبه 12 شهريور 1392 |

اون روزا واین روزا

میدونم خیلی تنبل شدم .خیلی وقته که وبلاگتو اپ نکردم .راستش اصلا برام هیچ وقتی نمیزاری وتا موقعی هم که بیداری نمیشه پای نت بشینم چون میای ومیخوای بیای بغلم وفضولی کنی .قبلا هم شبا بیدار میموندم ولی این چند وقت که هم شما رو از شیر گرفتم (که خودش داستانی بود)و هم یه هفته ای مریض بودی، یه نوع ویروس به اسم ویروس کف پا ودست بود رو گرفتی واز دایی محمد یه ویروس که چشمت ورم کرده بود وقرمز شده بود (وای من چی کشیدم تا خوب شد ی روزی 9بار قطره توی چشمت میریختم .کلی عصبی شده بودی ،نور اذیتت میکرد ولی خوب خدا رو شکر 10روز طول کشی وخوب شد ولی دکترت گفته بود تا یک ماه باید قطره ریختن ادامه میدادیم وهم از نیشابور مهمون داشتیم و هم نامزدی فائزه و الان که آخرای ماه رمضونه وکلا خواب وخوراکم بهم ریخته بود .کلی این چند وقت سرم گرم بود وهمیشه هم یه عذاب وجدانی داشتم برای اینکه احساس میکردم که در حقت دارم کوتاهی میکنم .خدارو شکر امروز نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده که زود خوابیدی ساعت 2/5 بعد از ظهر منم از فرصت استفاده کردم .گفتم یه کمی بنویسم  .اگرم رسیدم عکس میزارم .

از شیر گرفتن جیگرم

وای چقدر سخت بود تصمیم گرفتن به این کار .بعد از اینکه دو بار دکتر خودت ویه بار دیگه هم یه دکتر دیگه بهم میگفتن که کم غذاییت به خاطر خوردن شیره و من دلم نمیومد وفکرمیکردم که در حقت ظلم میشه وحرفای مامانم که میگفت پسر باید تا دو سال شیر مادر بخوره،بالاخره تصمیم گرفتم که یک خرداد که روز چهارشنبه بود وروزبه هم از اون روز سه روز تعطیل بود (وبیقراری تو شبا مزاحم خوابش نمیشد)و میتونست کمکم کنه.تصمیم قاطع گرفتم.توی این سه روز روزا که شیر نمیدادم وسرت رو گرم میکردم و با خوراکیهای دیگه گولت میزدم.و  شبا وقتی خواب بودی بهت یه بار شیر دادم ولی وقتی بیدار میشدی بدون شیر میخوابوندمت که اونم خیلی سخت بود چون خیلی وابسته بودی وچه روز وچه شب فقط اینطوری میخوابیدی ولی از شب چهارم که دیگه شیر نداشتم وشب هم دیگه شیر ندادم.ولی خدا رو شکر فقط چند روز اول سخت بود وقتی یه هفته گذشت فراموش کردی ودیگه سراغش هم نمیگرفتی.بعد از اون به غذا خوردن افتادی ومن از کاری که کرده بودم خیلی راضی بودم .بگذریم که الان هم هر موقع که مریض باشی بازم دهنت قفل میشه والانم یه چند روزیه که خوب غذا نمیخوری .شاید هله هوله میخوری ومزه اونا زیر دندونته چون یک سره میگی معییی(یعنی بستنی )وقتی هم میگم نداریم میگی آعا(یعنی آقا یعنی بریم از آقا بخریم)منم تصمیم گرفتم از امروز فقط وقتی که خوب غذاتو خوردی بهت بستنی بدم.اگه بدونی این روزا همش فکرم اینه که چی بهت بدم بخوری .یه جورایی خسته شدم .همش فکر میکنم چی میشد مهرزاد هم از بچه هایی بود که سنگم با اشتها میخورن مثل طاها (ماشالله گفتم).انگار خوبی روزای من وقتیه که تو خوب غذا میخوری.دوستام میگن حساسیتمو تو این قضیه فهمیدی ونقطه ضعف گیر اورده.نمیدونم یه چند روز بهت سخت بگیرم ببینم با هله هوله نخوردن درست میشه.به امید روزی که خودت با دست خودت یه بشقاب پر غذا بخوری .ایییییییییی خدااااااااا

این روزا واقعا خوردنی شدی عزیز دلم .خیلی شیرین زبونی میکنی.حالا مفصل میگم .الان میخوام چند تا عکس از 14 تیر که با مهمونامون که از نیشابور تومده بودن رفتیم باغ یکی از دوستای بابایی.بعدا عکسای بیشتری میزارم.قول میدم.الان که داری اینو میخونی روی ماهتو میبوسم پسر مامان.

تو وبابایی

وقتی خیلی خسته بودی وتوی بغل من میخواستی بخوابی(عکس تکی ازت ندارم که بزارمناراحت)

اینم وقته که شما با بابا جون (پدر شوهر) تخته بازی میکنی وبه من آنتراک دادی

معرفی میکنم از راست به چپ:زهرا (عروس عمه روزبه)ملیکا (دختر عموی روزبه)من وناهید جون(زن عموی روزبه)

خیلی خوش گذشت ولی فردای همون روز بود که به ویروس کف دست وپا دچار شدی وبه مدت یک هفته این خوشی رو از مماخمون (من وروزبه )دراوردی.ایشالله هیچوقت هیچ بچه ای مریض نشه و

توی این روزا هم همش دعام برای بیمار هاست .ایشالله خدای بزرگ همه ی مریضا رو شفا بده .آمین

موضوع :

چهارشنبه 16 مرداد 1392 |

فروردین 1392

این سال جدید برای ما پر از عروسی بود 2تا از دختر عموها ی من و3تا از پسر عمه هام ازدواج کردن البته یکی از دختر عموها با یکی از پسر عمه ها ازدواج کرد در کل4تا عروسیکه 2تاش توی ایام تعطیلات نوروز بود .به همین دلیل ما هم از روز یک فروردین برای اولین بار توی زندگی پسرم به بروجرد رفتیموپسر گلم با شهری که من از کودکی سالی 2بار به دیدن پدر بزرگ ومادر بزرگم می رفتم آشنا شد.

شب قبل از سال تحویل یعنی سه شنبه خونه مامان روزبه بودیم وفرداش که سال تحویل بود خونه خودمونوفردا صبحش هم با دایی محمد وفرنوش جون به سمت بروجرد حرکت کردیم چون حنا بندون روز 2 فروردین بود.مهرزاد جونم حالش خیلی خوب بود وتوی راه کلی از ماشین سواری لذت برد .

مهرزادم از روز 4 فروردین سرما خورد وکلا سفر به زیاد خوش نگذشت .خلاصه کلی عید دیدنی ومهمونی تا هشتم برگشتیم .پسرم بعد از اون ما شما رو 2 بار پیش دکتر بردیم .دفعه اول که دارو هاتو هم کامل خوردی ولی خوب نشدی ولی دفعات بعد شربت سفسکسیم رو نمیتونستی بخوری وهمش بالا می اوردی ومن که یه ذره غذا به سختی بهت می دادم واقعا برام سخت بود که اونی هم که میخوردی با خوردن این شربت بالا بیاری دیگه بهت ندادم وسعی کردم با غذا دادن  وتقویت کردنت به مرور حالت خوب بشه . به همین دلیل دکتر هم گفته بود تا حالت خوب خوب نشده واکسن 18 ما هگی رو برات نزنیم ولی تا امروز هنوز واکسن نزدی .اگه خدا بخواد پس فردا میبرم واکسنتو بزنم.البته الان گاهی اوقات به گوشت اشاره میکنی ومیگی: د

فکرکنم یعنی :درد میکنه .فردا میبرمت پیش دکترت تا چکاب بشی بعد واکسنتو می زنم.ایشالله که چیزی نباشه.

یادم رفت بگم این وسطا داشت حالت بهتر میشد که من تصمیم گرفته بودم دیگه عروسی پسر عمه که 6 اردیبشت بود وبازم بروجرد بود رو به خاطر اینکه خدای نکرده نکنه یه بار دیگه مریض بشی کنسل کنم ومامانم اینا رفتن وما قرار نبود بریم ولی شما بازم مریض شدی وبازم دکتر ودارو وغذا نخوردن ولی ما مسافرت رو رفتیم واتفاقا خیلی هم خوش گذشت وبه مرور حالت بهتر شد وغذا هم بهتر میخوردی.

قربونت برم نمیدونی چه قرتی شدی تا صدای آهنگ میاد میرقصی وهمه عاشق اون با عشوه رقصیدنت اند.

از اون روز ما رو بیچاره کردی توی خونه حتما باید کلید یا سوئیچ دستت باشه وهمش صدای ماشین در میاری.واقعا شیرین زبون شدی.وخیلی با مزه منظورت رو من میفهمونی.

دکترت میگفت که از شیر بگیرمت چون به همین دلیله که غذا کم میخوری ولی همه مخالفت میکنن ومیگن تا پایان 2 سالگی باید شیر بخوری ومنم چون میترسم پشیمون بشم این کارو نکردم .البته شما روزایی که مریض نیستی وسر حالی خوب غذا میخوری وخدا رو شکر همه چی هم دوست داری:شیر پاستوریزه .موز هم تازگیها میخوری.عاشق خیاری مثل خودم.غذا هم :کتلت  بابرنج وتخم مرغ نیمرو.خامه با عسل .نون وپنیر.ما کارونی.پیتزا .ساندویچ البته کالباس وسوسیسشو نمیدم.مایه ما کارونی با باگت .الویه.سیب زمینی سرخ شده با سس کچاب.املت .آش رشته.دنت بیسکوییتی.پف فیل .بستنی.سیب هم گاهی میخوری.کلا اگه سرما نخوری خوب غذا میخوری ولی بدنت مثل باابیی خیلی ضعیفه .به خدا من خیلی مواظبم ولی نمیدونم چرا الان 2 ماهه یه روز خوبی سه روز مریض.

خوب حالا کلماتی رو که میگی تا جایی که یادم میاد مینویسم:

اوداد یعنی افتاد-----شیشس یعنی شکست-----بابا دو یعنی بابا جون-----دییی یعنی  دایی

لالاد یعنی سالاد----لولولاد یعنی شوکولات----ننوو یعنی نکن-----منه یعنی مال منه---من یعنی منم

ا د(ا با فتحه ود با کسره) یعنی شماره 2  رو انجام دادم----- دووووووووووود داام یعنی دووووست دارم

اگه بازم یادم اومد مینویسم.

با تبلیغ الفی هست  آهنگ میزنی ومیگی لالالا   لالا لالالا لالا .قربونت برم .توی ماشین هم باشی بعضی اوقات میخونی حتی با اهنگای شجریان که توی ماشین بابا جونت(ابابای من) میذاره و قیافت خیلی خوردنی میشه.

برای اولین باربه سلمونی مردونه رفتی ومثل  یه آقا موهاتو کوتاه کردی.البته یه بار ارایشگاه خانوما رفته بودی ولی خیلی گریه کردی ومن سه بار بعد از اون خودم ویه بار هم مامانی برات کوتاه کرد ولی این دفعه خیلی بهتر شدی.فدات بشم مثل یه پسر خوب اروم نشستی و2تا شکلات خوردی تا موهات کوتاه بشه.

حالا چند تا عکس از سفر فروردین واردیبشت  به بروجرد:

اینم چند تا عکس ازمهرزاد تو تولد سحر جون (البته پسرم خورده زمین صورتش قرمزه)

همیشه عاشق دمپایی هستی مخصوصا از نوع پاشنه دار که اینجا هم مال یکی رو پات کردی

واینم یه عکس از روزی که موهاتو کوتاه کردی.قربون اداهای بامزه ات برم

هم دوست دارم زودتر بزرگ شی وهم از اینکه دیگه این روز ها رو نبینم دلم  میگیره.همش فکر میکنم ازت لذت نبردم وهمش به این فکرم که چی میخوری.بدون که خیلی دوست دارم بیشتر از جونم.فدای خنده هات ،گریه هات ،بازی کردنات،خواب معصومانت.همه چیت.عاشششششششقتم پسرم.ماچ گنده روی لپ نرمت.الهی هیچوقت غمگین نباشی وهمیشه شاد باشی واز زندگیت لذت ببری.به امید موفقیتهات.

موضوع :

دوشنبه 30 ارديبهشت 1392 |

بالاخره عکسای آتلیه

این عکسا در تاریخ 30/10/91 گرفته شده که جیگرمامان دقیقا 1 سال و3 ماه و10 روزه هستش

وقتی عکاسه عکس می گرفت کیف کرده بود چون مهرزاد با هر ژستی که می گرفت می خندید .همش می گفتن که تو خیلی خوبی .فکر کنم با هر فلاش دوربین مهرزاد خندش می گرفت.ببینین ولذتشو ببرین.

فدای پسر نازم بشم.

 

البته عکسا بیشتر بود ولی الان بقیه شو ندارم.

عزیز دلم انشالله عکسای فارغ التحصیلی دانشگاهتو توی وبلاگت بزارم.

خیلی خیلی خیلی بیشتر از قبل عاشقتم.دوست  دارم.دوست دارم .دوست دارم.

موضوع :

دوشنبه 30 بهمن 1391 |

شیرین کاریهای شیرینم

عزیزم امروز شما دقیقا 14 ماه ونیمه هستی ومن روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که تو رو دارمو به خودم به خاطر داشتن تو می بالم وفکر می کنم بزرگترین چیزی که خدا تا به امروز بهم  داده وجود شماست.هزار بار دوست دارم ،عاشقتم .با هر خنده ات شاد میشم وبرای همه اونایی که از این نعمت محروم ان دعا می کنم.شما روز به روز داری چیزای جدید تری یاد می گیری وبا کارات دل نه تنها من بلکه هر کسی که می بینت می بری..

حالا میخوام چند تا از شیرین کاریاو کلمه هایی که میگی رو البته تا جایی که الان یادمه بگم.بیه یعنی بله رو می گی مثلا وقتی برات شعر عمو زنجیر باف می خونم بعد از من می گی بیه.یا با طرف مقابلت دست میدی وسرت رو بالا وپایین می بری ومی گی یایا یعنی یالله یالله.کلاغ پر بازی می کنی و به جای پر می گی ب با فتحه.بادست کوچولوت کسی رو ناز می کنی ومی گی نا نا .بوس می کنی البته دهنت رو باز می کنی و روی لبم می زاری که وواقعا انگار دنیا رو بهم می دن کوچولویه نازم

کلمه نه رو هم خیلی خوب وبه موقع می گی وسرت هم به چپ وراست تکون می دی .

به همه خوراکیها هم به به می گی قربونت برم وقتی توی تبلیغ یخچال بچه از توی یخجال چیزی برمی داره می خوره به من نگاه می کنی ومی گی به به.قربون هوشت بره مامان.

کلا همش در حال ورجه وورجه کردنی .خیلی کم پیش میاد که یه جا بشینی وبازی کنی .دیگه روی دسته مبل هم می شینی .وروی مبل راه می ری وروی اپن رو وارسی می کنی .

توی کالسکه نمی مونی ومن نمی دونم کالسکه با خودم ببرم یا نه چون وسط راه مجبورم می کنی که هم بغلت کنم وهم می خوای در همون حال کالسکه رو هم هول بدی .اون وقته که نور علا نور می شه ومن تا برم به مقصد میمیرم.

دیشب که برات مسواک میزدم دیدم یه دندون عقب ،پایین هم نیش زده یعنی با این دندون الان 12 تا دندون خوشگل داری عزیزم من برات مسواک می زنم.میبرمت جلوی آیینه دستشویی وهر دومون توی ایینه نگاه می کنیم ودندوناتو مسواک می زنیم.خیلی این کارو دوست داری عزیزدلم .

از چیزایی که دوست داری بگم از میوه ها سیب وانار وانگور وپرتغال وگلابی  وخرما رو خوب می خوریوغذا ها عاشق اش رشته ای وسوپ هم می خوری وکتلت  وکباب هم ایییییییییی ولی خورشت ها رو خیلی کم پیش میاد که بخوری ومرغ و ماهی هم اصلا دوست نداری وبرنج سفید خیلی دوست داری.شیر پاستوریزه هم دوست داری وشاید اگه حالت خوب باشه یه لیوان هم بخوری.عزیز دلم .مهربون مامان وقتی غذا می خوری خیلی پرانرژی می شم انگار خودم خوردم.از تنقلات هم شیرین گندمک وبیسکوییت ووای یادم رفت بستنی خیلی دوست داریوعاشق مغزهایی به خصوص پسته ولی خوب نمیتونی بجوی ولی خیلی دوست داری توی حریره وماست بهت می دم.نون هم دوس داری به خصوص سنگک.ماکارانی هم خیلی قشنگ می خوری که دایی مهدی از خوردنت فیلم گرفته.موقعی که می خوایم غذا بخوریم حتما باید برای شما هم ظرف بیاریم تا باهاش بازی کنیوگرنه به همه چی دست می زنی.بعضی اوقات هم یواشکی قند برمی داری ومی خوری.

از خوردن بگدریم کلا شما اصلا غریبی نمی گردی ونمی کنی وهمه می کن خیلی خوش اخلاقی .فامیلا که هیچی حتی وقتی توی هر مغازه ای هم می ریم به فروشنده وهر کسی باهات صحبت کنه می خندی ومی ری بغلش .می گن که خیلی اجتماعی هستی .خدا رو شکر .

الان ساعت سه صبحه وهر چی فکر می کنم دیگه چیزی یادم نمیاد گلم وکم کم دارم بیهوش می شم می خوام همیشه یادت باشه که من وبابایی عاشقتیم وخیلی خیلی خیلی دوست داریم وتمام تلاشمون رو می کنیم که شما وشاد وخوشبخت باشی



 


 

 

موضوع :

چهارشنبه 6 دی 1391 |

بازم جیگرم سرما خورد

داستان از اینجا شروع شد که مامانی دلش برای بابا بزرگ یعنی بابا بزرگ من تنگ میشه ووقتی می فهمه که بد جوری سر ما خورده میره عیادت وبعد خودش سرما می خوره وبعد هم شما وبعدش من وروزبه وشنبه 25 آذر بود که بردمت دکتروبازم داروهای تکرای دفعه قبل .دیگه فکرشئ بکن هر سه تاییمون مریض ومنم که باید از شما گرستاری می کردم خیلی سخت بود البته ناراحتی وسرفه های تو رو که می دیدم از همه چی سختتر بود وبینی ت کیپ می شد وشبا نمی تونستی شیر بخوری وگریه می کردی و دوباره از غذا افتادی ومن هی حرص می خوردم که شما بازم ضعیف می شی .به خدا خیلی مراقبم که سر ما نخوری ولی هوا سرد شده وآلودگی هوا هم که این روززا بیداد می کنه ومدارس  رو تعطیل کرده بودن.کاریش نمیشه کرد این آلودگی زمستون هم داستانیه برای خودش...خوب خدا رو شکر امرو ز که اینو می نویسم حال سه تاییمون خوبه وشما یه دو سه روزیه گوش شیطون کر خوب غذا می خوری.منم از موقعیت استفاده می کنم هر چیزی که فکر کنم شما ممکنه دوست داشته باشی برات درست می کنم.شیر خرما،عسل خیلی دوست داری .خامه هم کمی با کیکی که خودم درست می کنم بهت می دم.وای نمی دونی چه لذتی داره وقتی غذا می خوری.کیف می کنم.اصلا روزای خوبم،روزاییه که خوب غذا می خوری.الهی قربونت برم.پسر نازم

مهم مهم مهم

روز سه شنبه 28 آذر سالگرد ازدواج من وبابایی بود .4 ساله شدیم ومن همین مناسبت کیک درستیدم وخونه مامانی اینا وبه همراه مهموناشون که عمو علا اینا بودن (البته اتفاقی اون شب اومده بودنشب نشینی)جشن کوچیک وخودمونی گرفتیم.امیدوارم سالهای سال سه تاییمون در کنار هم با آرامش وشادی زندگی کنیم.

شب پنج شنبه هم که شب یلدا بود وباز هم همون مهمونای سه شنبه وخونه مامانی و...ویه عالمه خوراکیهای خوشمزه وفال حافظ .وشما هم حسابی با سرما خوردگی که داشتی انار خوردی ولی خدا روشکر هیچی نشد.

راستی دکترت گفت وزنت که 9900 بود خیلی هم خوبه ومعمولیه وقدت هم 78 بود گفت خوبه وخیالم راحت شد .فدای قدت عسلم ،قشنگترینم.قلب

دوست دارم .دوست دارم .دوست دارم.

موضوع :

چهارشنبه 6 دی 1391 |

حادثه خبر نمیکند!!!

چهارشنبه هفته پیش بود که من وشما خونه تنها بودیم ،تصمیم گرفتم با هم بریم حموم.از اون جایی که هر دومون تازه سرما خوردگیمون بهتر شده بود سعی کردم زیر در حموم رو بپوشونم تا باد سردی به شما نخوره وآب گرم هم دایم باز بود . هر دومون رو شستم ورفتیم بیرون سریع لباس برات پوشوندم وبا سشوار موهات خشک کردم وبعد شیر بهت دادم وشما خوابیدی ولی بعدش وقتی داشتم ناهار می خوردم کم کم سر درد گرفتم .یواش یواش حالم بدتر شد تا به گلاب به روتون  هم رسید .که زنگ زدم باابیی از سر کار اومد ومامانی ودایی مهدی هم اومدن وبعد در مانگاه وامپول وسرم واینا .خدا خیلی بهمون رحم کرد که شما چیزیت نشد.تا روز بعدش هم یه جورایی ضعیف شده بودم ولی الان خیلی خوبم عزیزم ولی دیگه مامانی تا یه مدت نمی زاره من وشما با هم بریم حموم.اینم از اولی حموم گرفتگی مامان باهوشت .

موضوع :

چهارشنبه 6 دی 1391 |

lمهرزادو دندوناش

پسر خوشگل ماما ن این روزا سخت مشغول دندون در اوردنی وچهار  تا از دندونای عقب با هم داره در میاد وشما کلا اعتصاب غذا کردی و کلی لثه هات می خاره واذیت می شی .بمیرم برای کوچولوم .وقتی می خوام لثه هاتو  ماساژ بدم گاز می گیری ولی من این کارو می کنم .حالا می فهمم که مادرا راضین دردای بچه شون مال اونا باشه چه حسی داره.ایشالله وقتی دندونات هر چه زودتر دربیان که زمان کمتری درد بکشی عزیزم.ولی از این حرفا گذشته دلبندم روز به روز کارا جدیدی تری یاد می گیری ودوست داشتنی تر می شی. به آهنگ وکارتون خیلی علاقه داری.همیشه می شه با چند اهنگ که توی موبایل منو ومامانی هست گریه هاتو آروم کرد وحواستو چرت کردو کلماتی رو می تونی بگی  و بعد از من تکرار کنی ولی بعضی هاشو به موقع به کارمی بری.مثلا به به یعنی یه چیز خوردنی ودد به معنی بیرون و ده ده به معنی تنبیه کردن چیزی یا شی ء  ویا بابا  و دد البته باکسره یعنی بده و آبه یعنی آب وخیلی چیزا صدای جوجه وگربه رو می دونی وشعر لی لی حوضک رو هم خیلی دوست داری وحتی خودت با انگشت کوچولوت  روی کف دستت آبه می گی و می خونی و بعضی اوقات که بازی می کنی با دهنت آهنگ می زنی .قربونت برم جیگرمامان

پدر بزرگت یعنی بابای من برای شما لباس حضرت علی اصغر گرفته بود ولی از جایی که شما از هر چی کلاه وسربنده بدت میاد فقط در حد چند دقیقه اونم به زور تونستیم تنت کنیم وازت عکس بگیریم که عکساشو می زارم.

بابایی وقتی میره سر کار دلش برات خیلی تنگ می شه وخیلی موقعه زنگ می زنه با شما صحبت کنه ولی شما همش به گوشی نگاه می کنیوبرات خیلی عجیبه ولی تازه گیها فهمیدی چه خبره چون موبایلای مارو رو گوشت می زاری وخیلی با مزه سرتو بالا وپایین می بری انگار داری حرف می زنی.

هر موقع که مهرزاد خبری ازش نیست صد در صد مشغول خرابکاریه پس همیشه باید جلوی چشمم باشی عسلم ونمیشه ازت غافل شد .تمام روز کارم اینه که محتویات کشوهای کابینت که توی اتاقا ریخته شده جمع کنم.فدای پسر نازم بشم هیچ شکایتی ندارم دوست دارم تا جایی که بهت آسیبی نمی رسه خودت همه چی رو کشف کنی.

فعلا چیزی یادم نمیاد ومی خوام چند تا عکسی که از بعد از تولدت تا امروز که 14 ماهگیت تموم میشه رو بزارم.

من وبابایی خیلی دوست داریم وروزی هزار بار خدا رو به خاطر دادن تو بهمون شکر می کنیم وهمه تلاشمون رو می کنیم که شما در آینده انسان شاد وسلامت و موفقی بشی.

خدایا مهرزاد ما رو در پناه خودت نگه دار.عاشقتم عسیییییییییییسم.

البته چند تااز عکسای شمال که فکر کنم 4 مهر بود رو هم می زارم .

اینم مهرزاد در حال فریادوپدر بزرگش که خیلی دوسش داره (تله کابین رامسر

اینم پسرم ودایی محمدش

اینم یه عکس از بابا ومامان

مهرزاد وشالگردن دایی مهدی

قند عسلم توی لباس حضرت علی اصغر(ع)

مهرزاد وساندویچش

یه دونه همینطوری

وقتی مهرزاد خانم می شود

وقتی تلویزیون نگاه می کنی

خیلی حموم کردن رو دوست داری عزیزم

الان جایی ایستادی که مثل موش چرم مبلو با دندونات جویدی (درست جلوی دستت

اینم وقتیه که دایی مهدی  به هوا پرتت کرده ومن عکس گرفتم (البته زومه ویه کم کیفیتش کمه)

قربون چشمای ناز پسرم برم

اینم جاییه توی آشپزخونه که معمولا اونجا میری

خوب گلم اینم چند تا عکس .

خیلی خیلی خیلی دوست دارم.

موضوع :

دوشنبه 20 آذر 1391 |

تابستون پر ماجرا برای خانواده ما(برای دوستای وبلاگی مهرزادم)

راستش الان تقریبا 3-4 ماهی میشه که به وبلاگ پسری سر نزدم .از همون تاریخی که آخرین مطلبو گذاشتم اتفاقای خیلی  زیادی برای ما پیش اومد .مهمترین اون خونه خریدن ما بود .ما اصلا فکر نمیکردیم که امسال خونه بخریم ولی از پا قدم پسر نازمون خونه دار شدیم که این پروسه 2ماهی طول کشید از گشتن دنبال خونه وجمع کردن اثاث تا جابه جا شدن ،که خیلی هم سخت بود ومهرزاد هم کلی آتیش سوزوند.دیگه جونم براتون بگه توی این مدت از شهرستان مهمون داشتیم،عمه کوچیک من که یک سال از من بزرگتره نی نی دار شد ویه پیر ناز به دنیا اوردومامانم که بیشترین کمک رو همیشه تو نگه داشتن مهرزاد بهم می کرد یه هفته ای رفت واز عمه مواظبت کرد ومن هم از بابا و مهدی مواطبت می کردم و3 روز هم بعد از ماه رمضان به شمال رفتیم به همرا ه بابا ومامان وداداشام وزنداداشم فرنوش جون.جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت.یکی از اتفاقای مهم دیگه 20 مهر بود .....ببببببببببببلللللللللله........تولد مهرزاد خان.....

که به دلایلی تصمیم گرفتیم که امسال جشنمون خودمونی باشه و فقط خانواده همسری ومادر بزرگش وخانواده خودم ....خیلی خوب بود .راضی بودم وخیلی هم خوش گذشت.

توی مهرماه پسری واکسن داشت که خدا رو شکر اصلا اذیت نشد.

مهرزاد رو برای قد ووزن به مرکزبهداشت بردم که وزنش کمه 9300 بود.سعی میکنم بیشتر بهش برسم تا ماه بعد وزنش  بهتر بشه.دیگه چیزی یادم نمیاد ...

 

موضوع :

يکشنبه 21 آبان 1391 |

9 ماهگی مهرزاد جونم

مامانی امروز شما دقیقا 9 ماه و5 روزته... چقدر زمان زود می گذره عزیزم خیلی شیطون شدی ،همش باید حواسم بهت باشه وگرنه خرابکاری می کنی مثلا امروز فقط چند دقیقه گذاشتمت توی اتاقت واسباب بازیهاتو جلوت گذاشتم تا برم ظرف بشورم که یه دفعه نگران شدم اومدم ببینم داری بازی می کنی یا نه توی اتاقت نبودی رفته بودی توی اتاق خواب ما و داشتی خاک گلدونومی ریختی زمین ومی خوردی .دور ودهنت خاکی بود ویه سنگ کوچیک هم توی دستت بود که به زور ازت گرفتمش...به خیرگذشت ولی از این به بعد می زارمت یه جایی که جلوی چشمم باشی.

این روزاخیلی اذیت می شی چون دندونای بالاییت داره در میاد عزیزم ...الان 2 تا دندون پایینت کامل بیرون اومدن ویه دندون بالا نصفش بیرون اومده و اون یکی هم لثه رو سفید کرده وتا چند روز دیگه نیش میزنه عزیزم...می گن خیلی سخته...خیلی کلافه ای ...همش باید پیشت باشم...کاش می شد من جای تو دندون در بیارم عزیز دلم

تا حالا دو سه بار بدون اینکه دستت رو جایی بگیری سر پا وایستادی ...کم کم داری راه می افتی به سلامتی ...کاشکی زودتر راه بری تا دستتو بگیرم با هم بریم د د . من وبابایی که می گن تا یک سالگی راحت راه می رفتیم .خدا کنه تو هم مثل ما باشی

از کلماتی که خیلی می گی د د و یکی دیگه ن ن البته با فتحه ووقتی هم می خوای بیای پیش من می گی ننه.فکر کنم به جای مامان به ننه بگی.قربون زبون کوچولوت پسرم.

روز سه شنبه 20 تیر بردم بهداشت.که خدا رو شکر وزن وقد ودور سرت رشد داشت البته وزنت خیلی کم اضافه شده بود الان وزنت 8350 گرم قدت 70 ودور سرت هم 43 سانتی متره.

هر روز داری بزرگتر می شی ومن دارم از با تو بودن لذت می برم .هر وقت نگات می کنم به خودم می بالم ومی ترسم که خدای نکرده اگر یه روزی ازم دور بشی چیکار کنم...خیلی به هم وابسته شدیم..حتی اگه یک ساعت برم بیرون وپیشت نباشم کلی دلم برات تنگ میشه ...قربون چشای نازت مامان

دیگه از کارایی که می کنی اینه که اگه چیزی رو بخوای وبهت ندیم اعتراض می کنی .

از حموم کردن هم  لذت می بری وکلی هم جیغ می زنی.

جمعه هم عروسی پسر دوست مامان اکرم بود رفتیم خوش گذشت ولی شما همش شیطونی می کردی ومیزو به هم می ریختی ولی گریه نمی کردی .بعد از عروسی چند تا عکس گرفتیم که اینجا می زارم.

اینم چند تا عکس از 9 ماهگی عزیز دلم:

اینم عکسایی که عروسی رفته بودی وبا هورای دخترا شما هم جیغ می زدی...ببین میزو چیکار کردی!!

اینم موقعی که مهرزاد جونم از حموم اومده وخوابیده...قربونت برم جیگرم

اینم مدل مویی  شما رو خیلی بیشتر شبیه باباییت می کنه...

اینم با حوله...

عاشقتم پسرم...همیشه دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم

موضوع :

جمعه 30 تير 1391 |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد


یادگاری واسه ی جیگرم


تعطیلات تابستان92
اون روزا واین روزا
فروردین 1392
بالاخره عکسای آتلیه
شیرین کاریهای شیرینم
بازم جیگرم سرما خورد
حادثه خبر نمیکند!!!
lمهرزادو دندوناش
تابستون پر ماجرا برای خانواده ما(برای دوستای وبلاگی مهرزادم)
9 ماهگی مهرزاد جونم
هشت ونه ماهگی مهرزاد گلم
تواناییهای پسرم تا امروز
روز مادر
نوروز1391 با یکی یدونمون
5 ماهگی عسلم
وارد شدن دلبندم به دنیا
از اومدنت تا الان
بارداری تا اومدن نی نی قشنگم
روزای اول اول
سلام پسر گلم

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 12 نفر
بازديدهاي ديروز : 39 نفر
بازدید هفته قبل : 104 نفر
كل بازديدها : 29880 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com